پرونده‌ی یك فیلم: درباره‌ی الی


سعید قطبی‌زاده: درباره‌ی الی در اكران عمومی بدشانسی آورد و در واقع به دلیل همان ماجرای دردسرساز بازیگرش، به حاشیه رانده شد. ابتدا قرار بود یكی از فیلم‌های اكران نوروز باشد كه درست در شب آغاز نمایش، بی‌خبر و به‌شكلی غیرحرفه‌ای از برنامه حذف و نمایشش به نیمه‌ی دوم خرداد موكول شد تا حواشی فیلم در سایه‌ی تب‌وتاب انتخابات قرار بگیرد. درباره‌ی الی كه پیش‌بینی می‌شد موفقیت بسیاری در اكران عمومی به دست آورد، در هفته‌ی اول نمایش در سایه‌ی اوج‌گیری آخرین روزهای مبارزات انتخاباتی بود و پس از 22 خرداد هم فروش فیلم تحت تأثیر بروز ناآرامی‌ها قرار گرفت؛ به‌خصوص كه تعدادی از سینماهای نمایش‌دهنده‌ی فیلم، در آن روزها به همین دلیل تعطیل بودند. تردیدی نیست كه اصغر فرهادی با چهارمین فیلمش تبدیل به یكی از بزرگان سینمای ایران شده است. پرسشی كه پس از دیدن درباره‌ی الی، خیلی‌ها از خودشان كردند این است كه با این همه دقت و ظرافتی كه فیلم را به یك اثر كم‌نقص و نسبتاً كامل تبدیل كرده، فرهادی در فیلم بعدی‌اش چه می‌خواهد - و می‌تواند - بكند؟ چه‌قدر می‌تواند فراتر از این برود؟ معنای این پرسش‌ها این است كه آیا ساختن فیلمی بهتر از این هم برای او ممكن است؟ این پرسش سنگینی است، بار سنگینی است بر دوش فرهادی كه گام بعدی او را بسیار دشوار می‌كند.

کاش به این سفر نمی‌آمدی

حمیدرضا صدر: درباره‌ی الی با فریادهای بلند و خنده‌های کوچک آغاز می‌شود. تصویرهای پرشتاب اولیه نمایش‌گر ذهن پرآشوب این آدم‌ها بوده و با سیلانی تند، بی‌آن‌که فرصت ضبط آن‌ها را داشته باشیم از برابر دیدگان ما می‌گریزند، مثل نماهایی که این افراد از درون اتومبیل می‌بینند و به‌سرعت از برابر دیدگان‌شان می‌گذرد؛ سیلانی که بازتابنده‌ی شرایط متزلزل زندگی و در عین حال سرخوشی زودگذر زندگی امروزی هم هست. پایه و بنیان این زندگی را سپری کردن لحظه‌های در حال گذر تشكیل می‌دهد. در چنین شرایطی پیش‌بینی لحظه‌ی بعد ناممکن است و هر آن‌چه در اکنون هم رخ می‌دهد بی‌اهمیت به نظر می‌رسد، چون اهمیت اصلی، غرق شدن در لذت اکنون است، نه رابطه‌ی آن‌ با قبل و بعد. کنترل بازیگران پرشمار در صحنه‌های شلوغ، کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها، و بازی با کلام و نگاه، یادآور بهترین کارهای داریوش مهرجویی در این زمینه مثل گاو (انتظامی، نصیریان، مشایخی و دیگران) و اجاره‌نشین‌ها (انتظامی، عبدی، سرشار و دیگران) است و همه‌ی شخصیت‌ها با نرمشی قابل اشاره در یک قاب قرار می‌گیرند بی‌آن‌‌که از اهمیت آن‌ها کاسته شود.


حالا اون چی فکر می‌کنه درباره‌ی الی؟
شاهرخ دولکو: درباره‌ی الی فیلم تلخی است. یکی از تلخ‌ترین فیلم‌هایی که در چند سال اخیر دیده‌ام و یکی از دلایل این تلخیِ سهمناک، واقعی بودن این تلخی است. این‌که فیلم می‌کوشد تمام نقاب‌های ما و اطرافیان ما را پس بزند و خودِ خودمان را به ما نشان بدهد و بعد ما را در این سیاهی و تلخیِ بی‌پایان رها کند. در جایی از فیلم احمد نقل قولی از زن آلمانی‌اش می‌آورد با این مضمون که: پایان تلخ بهتر از تلخیِ بی‌پایان است. این فیلم شبیه به همان نقل قول است، با این تفاوت که هر دو سوی آن را به ما نشان می‌دهد: هم پایانی تلخ را برای ما رقم می‌زند و هم ما را در تلخی‌ای بی‌پایان رها می‌کند؛ جایی که سیاه‌ترین نقطه‌ی روح انسان، بیداد می‌کند...

تصویر طبقه‌ی متوسط: خرده‌بورژوازی كوچكِ كوچك

جواد طوسی: اصغر فرهادی در چهارشنبه‌سوری و درباره‌ی الی، با نگاهی تلخ‌اندیشانه به بحران حاكم در كانون خانوادگی طبقه‌ی متوسط و روابط و مناسبات فردی و اجتماعی‌اش كه بر سوءظن، عدم اعتماد، دروغ و پنهان‌كاری، قضاوت‌های یك‌سویه و غیرمنصفانه بنا شده، می‌پردازد. اگر در چهارشنبه‌سوری این انحطاط را در روابط میان یك زوج جوان شاهد بودیم، این بار فرهادی فروپاشی اخلاقی را در حجم انبوه‌تری از طبقه‌ی متوسط جوان جامعه‌ی معاصر نشان می‌دهد. هرچه بخواهیم این زاویه‌ی دید بی‌رحمانه را مبتنی بر نوعی واقع‌گرایی بی‌واسطه تفسیر كنیم، باز با موارد خدشه‌پذیری در مقایسه‌ی دنیای جاری در فیلم و كنش‌ها و واكنش‌های اجتماعی طبقه‌ی متوسط در طی سال‌های اخیر روبه‌رو می‌شویم.


مسأله‌ی «واقعیت»: واقعیت گریزانی به نام الی و «زندگی»

مصطفی جلالی‌فخر: درباره‌ی الی

منكر روایت نیست و بدون حذف كارگردانی و اتفاقاً با كارگردانی بسیار ریزبینانه، «كارگردان» را حذف می‌كند. در واقع همه‌ی آدم‌ها و رابطه‌ها و طبیعت و حوادث و روایت، هیچ كدام به كارگردان و تماشاگر و فیلم و هیچ نیروی برتری متعهد نیستند. چرا كه اصلاً زندگی همین گونه است و روایت «روزمرگی» بسیار دشوارتر از روایت گره‌هایی‌ست كه ما به آن می‌زنیم و می‌گشاییم. برای همین است كه گم شدن الی و انتظار و دلهره و پیدا شدن جسد نمی‌تواند به جلوه‌ی دراماتیكی فراتر از تقلای آدم‌ها برای تبرئه از تقصیر برسد. حتی نمی‌تواند مهم‌تر از نمای پایانی باشد كه همه در حال بیرون كشیدن ماشین از گِل و ماسه هستند. فیلم‌ساز به گونه‌ای ظریف و نبوغ‌آمیز از روایت عبور كرده و خود به تماشای كشف زندگی در دل آن‌چه در فیلم جاری‌ست نشسته است.


از نگاهی فلسفی: درباره‌ی «حقیقت»... درباره‌ی «اسم»...!

احمدرضا معتمدی: حالا دیگر مطمئن هستم كه یك اتفاق مهم در سینمای ایران افتاده است. یك اتفاق مهم درباره‌ی «اسم»... یك اتفاق مهم درباره‌ی «حقیقت»! و این نه به دلیل آن است كه در مدت مدید یك فیلم بلند حركت دوربین روی دست احساس نشده، زیرا فیلم‌ساز توانسته چنان میزانسن دقیقی را در حركت بازیگران، عناصر و اجزا و صحنه را با دوربین‌اش هماهنگ كند كه «واقعیت»بینی جای «فیلم»بینی را در ادراك مخاطب پر كرده. و باز هم نه به دلیل آن است كه در مقام روایت‌گر یك اثر بصری، چشم ناظر متحرك را كه به هر گوشه سرك می‌كشد تا بندی از این وضعیت بغرنج را بگشاید، چنان با دیدگان نگران مخاطب چفت كرده كه گویی فرمان‌ها نه از ذهن خودبنیاد مؤلف، بلكه از عمق جان مخاطب صادر شده است.


شخصیت‌ها و بازی‌ها: دل‌شوره
محمد باغبانی: سارتر معتقد بود پذیرفتن مسئولیت‌ همه‌ی ارزش‌های‌مان، كار سخت و بار بسیار سنگینی است و ما همه این را به صورت «دل‌شوره» تجربه‌ می‌كنیم؛ اضطرابی كه خود را ابدی جلوه می‌دهد. در این مطلب بیش‌تر قصد دارم با همین تعریف سارتر و نگرش اگزیستانسیالیستی‌اش كه در نهایت اخلاق و اخلاق‌گرایی را نقد و مفهومی نسبی معرفی می‌كند، همسو با درباره‌ی الی و نگرش خاص فرهادی و با تمركز بر شخصیت‌ها و دل‌شورهای‌شان (بازی‌ها)، به تحلیل جامعه‌ و طبقه‌ای بپردازم كه فرهادی آن را به تصویر كشیده. درباره‌ی الی درباره‌ی دل‌شور‌ه‌هایی است كه طبقه‌ی متوسط شهرنشین ایرانی مدام و به شكلی ناخودآگاه با آن دست و پنجه نرم می‌كند. دل‌شوره‌هایی كه در این جامعه‌ی پدرسالار (یا مردسالار، یا به قول گزارش‌ها و تحلیل‌های روان‌كاوانه، «قانون‌پدر») حول زن (دیگری) و عشق (این گناه ابدی) شكل گرفته‌اند. تحلیل روان‌كاوانه‌ی این دل‌شوره‌ها و ناخودآگاه شخصیت‌ها در یك گستره‌ی نشانه‌شناسانه كه شمایل‌ها و نمادهای اجتماعی را بازمی‌سازند، می‌تواند هم‌سوی نقد اجتماعی فرهادی در فیلمش، لایه‌های زیرین این متن چندلایه را نمایان كند.

به روایت بازیگر: ساخت ایران

شهاب حسینی: آشنایی من با اصغر فرهادی به سال‌های 72 و 73 برمی‌گردد كه در دانشگاه، در تئاتر‌های دانشجویی بازی می‌كردم. با نمایشی به نام «تو را من چشم در راهم سیه‌گربه» برای اولین بار كارش را دیدم. همان موقع، هم از كارش و هم از شخصیت او خوشم آمد. از آن به بعد فرصتی پیش نیامد تا با او همكاری كنم اما در تمام طول این سال‌ها همیشه از دوست‌داران كار‌هایش بوده و هستم. سریال داستان یك شهر را هنوز خیلی دوست دارم؛ فیلم‌هایش را هم همین‌طور. همیشه دلم می‌خواسته فرصتی برای همكاری با او پیدا كنم ولی این اتفاق رخ نمی‌داد تا این‌كه تصمیم گرفت درباره‌ی الی را بسازد. من آخرین كسی بودم كه برای بازی در فیلم انتخاب شدم. در طول تمرین‌ها از شیوه‌ی كار او خوشم آمد. وقتی از همان ابتدا بنا را بر تمرین‌های تئاتری گذاشت، خاطرات گذشته در ذهنم تداعی شد.


گفت‌وگو با اصغر فرهادی: كالبدشكافی الی...

سعید قطبی‌زاده: یك بار به من گفتید كه ایده‌ی اولیه‌ی درباره‌ی الی... از آن‌جا در ذهن‌تان زده شد كه تصویر مردی را دیده‌اید كه دمِ ساحل ایستاده و به دریا نگاه می‌كند و منتظر آمدن جنازه‌ای‌ست. بعدش گفتید همیشه دوست داشته‌اید سفرهای جمعی با دوستان‌تان را تبدیل به یك قصه كنید...

 اصغر فرهادی: ما در قالب یك گروه، سال‌هاست كه خانوادگی با دوستان‌مان می‌رویم سفر. بعضی از این بچه‌ها را شما هم می‌شناسید. اغلب این دوستان از دوران دانشگاه می‌آیند. بعضی‌های‌شان الان پدر یا مادر شده‌اند. این سفرهای گروهی برایم جذاب بود. یك بار در آمریكا، یكی از من پرسید این قصه از كجا می‌آید؟ گفتم قصه‌ای از جعفر مدرس‌صادقی می‌خواندم که ماجرای تعدادی دانشجو بود كه پشت دانشگاه ادبیات جمع شده‌اند و دارند بازی پینگ‌پنگ دو تا از دوستان‌شان را می‌بینند. شور و حالی در توصیف نویسنده وجود داشت كه جذبم كرد. یك نفر دیگر كه آن‌جا بود گفت ولی من در آلمان از شما شنیدم كه گفتید با دیدن مردی كه در ساحل ایستاده و به دریا نگاه می‌كند، جرقه‌ی این فیلم در ذهن‌تان زده شد. من گفتم كه جرقه‌های مختلفی برای شكل‌گیری یك قصه وجود دارد. این‌ها دكمه‌هایی است كه برای‌شان كت‌وشلوار می‌دوزیم! نمی‌توانم بگویم كدام‌شان تأثیر بیش‌تری داشته. اما مهم این است كه همه چیز با قصه شروع می‌شود و سپس به مضمون می‌رسد. بعضی‌ها برای خودشان یك نظریه، مضمون یا تئوری دارند و بعد دنبال قصه‌ای می‌گردند كه با آن نظریه‌شان هماهنگ باشد. من برعكس عمل می‌كنم؛ یعنی قصه‌ای پیدا می‌كنم و در طول پخته‌شدن آن، به ظرفیت‌های مضمونی‌اش هم فكر می‌كنم و آن‌ها را بارور می‌كنم. در شكل اول، شأن قصه كم می‌شود و ابزاری می‌شود برای اثبات یك ایده. مثلاًً ژان‌پل سارتر فیلسوف بزرگی است ولی نمایش‌نامه‌نویس بزرگی نیست. چون با این روش می‌نوشت؛ می‌نوشت برای اثبات نظریه‌های خودش.