درباره الي و اصغر و آنتونيوني
پرويز نوري

فرانكلين روزولت در جايي گفته بود: «در دنيا خوب هست و خوبتر هم است.
هيچوقت نگذاريد آنچه خوب است خوبتر را به كلي از نظرتان محو كند»...
حكايت فيلم آخر اصغر فرهادي است.
در قياس با دو اثر قابل تامل قبلياش («شهر زيبا» و «چهارشنبهسوري»)
بايد بگوييم «درباره الي» فيلم ضعيفي است. ضعيف از بابت انتخاب
فيلمنامهاي غير اصيل. فيلمنامهاي كه خواهيم گفت چرا.
1- داستان «الي» با صحنههايي شاد و سرخوش شروع ميشود از گروهي چند
نفري كه براي گردشي دو – سه روزه عازم ويلايي در شمالند. آنها در ويلايي
متروك- به جاي محلي كه قبلا قرار بوده بروند- مستقر ميشوند و بلافاصله ما
درمييابيم شخصيت اصلي داستان دختر جواني است به اسم «الي» (ترانه
عليدوستي) كه به پيشنهاد دوست ديرينهاش «سپيده» (گلشيفته فراهاني) آمده
تا با مرد جوان تازه از آلمان برگشته «احمد» (شهاب حسيني) آشنا و احيانا
در صورت توافق ازدواج كند. «الي» از همان نگاه اول به نظر دختري مغموم و
رنجديده و غريب ميرسد كه گويي در يك بحران روحي پنهاني به سر ميبرد.
دختري ناراضي و بيقرار است و ميخواهد هنوز نيامده برگردد اما هنوز زمان
كوتاهي نگذشته، ناگهان ناپديد ميشود. همراهان او نميدانند كه آيا «الي»
خودكشي كرده يا صرفا بنا به گفته خودش آنان را ترك كرده است. ماجرا
اندكاندك شكلي جدي و دراماتيك به خود ميگيرد و گرههاي فيلم در مقابل
واكنشهاي نهفته شخصيتهاي مختلف آن در برابر اتفاقات غيرمنتظرهاي كه
براي آنها پيش ميآيد، باز ميشود. اين عده در جستوجوي دخترك به كاوش در
اطراف دريا ميپردازند اما نتيجهاي حاصل نميشود. خب، تا اين جاي داستان
آيا به نظرتان آشنا نميرسد؟ شايد كه يادتان نباشد. يا اصولا نديده باشيد.
پس توجهتان ميدهيم به فيلمي كه دربارهاش خواهيم گفت.
2 نيمه نخست و ايدهنهايي فيلم «درباره الي» به وضوح برداشت از اثر
بزرگ ميكل آنجلو آنتونيوني «حادثه» (LAvventura) متعلق به سال 1959 است.
ببينيم داستان آن فيلم چه بوده است.
ماجرا در يك محيط شاد اشرافي آغاز ميشود. گروهي چند نفري براي
گذراندن تعطيلي آخر هفته به جزيرهاي در سيسيل سفر ميكنند. يك معماي
پيچيده، مقداري روابط احساسي، شوخيهاي سرد و تفريحهاي خشك و كسالتبار و
يك «حادثه» غيرمنتظره، سفر كوتاه اين گروه چند نفري را تشكيل ميدهد. سه
شخصيت اصلي ماجرا «آنا» (لئا ماساري) و مرد او «ساندرو» (گابريله فرزتي) و
دوست «آنا» يعني«كلاديا» (مونيكا ويتي) هستند و در همان نيمه اول است كه
«آنا» ناپديد ميشود. او دختر جواني است در يك بحران روحي، و البته
بيقرار. كسي نميداند كه ناپديد شدن «آنا» به چه خاطر بوده است. آيا قصد
خودكشي داشته يا صرفا به بهانه شوخي با آنها چنين كرده است. به مرور
ماجراي گم شدن او حالتي جدي به خود ميگيرد. چند نفر از گروه جزيره را ترك
ميكنند و جستوجوي «آنا» به عهده «ساندرو» و «كلاديا» واگذار ميشود.
3 -مقدمه داستان- به عينه داستان «الي» - تقريبا نيمي از اول فيلم را
اشغال كرده است. اما برگشت مسير داستان «حادثه» از جستوجوي «آنا» به
رابطه تازه «كلاديا» و «ساندرو» تلويحا اين نكته را روشن ميسازد كه
داستان اصلي فيلم، ماجراي «آنا» نيست. در اينجا به تعقيب مساله جديدي رو
ميآورد و قصه «كلاديا» و «ساندرو» را دنبال ميكند. حالا برگرديم به
«الي» و اتفاقات پس از گم شدن او را در نظر بگيريم. همان كاوش مانند
«حادثه» انجام ميپذيرد. آنچه فرهادي اينجا به ماجرا افزوده، قضيه ظاهرا
غرق شدن پسربچهاي است كه با والدين خود به همراه گروه آمده و سپس گشت
شروع ميشود. همچون «حادثه» حضور پليس [در فيلم آنتونيوني ورود هليكوپتر و
پرواز آن بر فراز جزيره] و بعد از آن نمودار شدن قايق گشتي و بينتيجه
ماندن جستوجوست. آنگاه ايجاد فضايي تاريك كه بر تنهايي و انزواي محيط
تاكيد ميكند و نيز سكوت و خاموشي كه بر آنجا سايه افكنده است. تفاوت آنچه
آنتونيوني در فضاي داستان خود به وجود آورده با فيلم فرهادي در اين است كه
در اتمسفر «حادثه» همه چيز بيگانه و غريب است. شخصيتها در فضا و زمان رها
شدهاند. نماهاي صخرههاي متروك و لخت، تصوير آدمهاي منزوي و تنها،
برخوردها و اصطكاكها، درياي خاكستري و گرفته و نماهاي نزديك از موجهايي
كه بر صخرهها ميكوبد، همه اينها در يك طرح كلي نوعي انزواي مرگبار و
ماليخوليايي را القا ميسازد. چيزي كه در «الي» احساس نميشود. حتي پس از
ناپديد شدن شخصيت اصلي هم ما با تصوير غمانگيزي رو به رو نيستيم و هراس و
بيم گروه را – به مانند شخصيتهاي آنتونيوني- كه واخورده و از هم
پاشيدهاند، حس نميكنيم.
4- توجه به شخصيتپردازي در دو فيلم، ارزش «حادثه» را بيشتر نمايان
ميسازد. «ساندرو» در فيلم آنتونيوني آرشيتكت جوان و خوشگذراني است كه بيش
از آنكه به كيفيت زندگي بينديشد، كميت آن را در نظر دارد (وقتي به وضع
آشكاري خود را مواجه با عدم رضايت از زندگي و موقعيت كنونياش مييابد، به
حالتي عصبي و عمدتا شيشه مركب را به روي يكي از نقشههايي كه با زحمت
فراوان تهيه كرده، ميپاشد). «احمد» در «درباره الي» به درستي معلوم
نميشود واجد چه خصوصيات اخلاقي و روحي است و اساس زندگياش در خارج از
ايران چگونه گذشته و ميگذرد. در حالي كه «ساندرو» آمال و ايدهآلهاي دور
را رها كرده و مصاحبت با دخترك زيبايي را – ولو هرچند كسلبار- بر همه چيز
ترجيح داده است. ليكن «احمد» ظاهرا در دو – سه لحظه كوتاه ميخواهد «الي»
را بشناسد و با او زندگي آيندهاش را شايد طرحريزي كند بدون آنكه هيچ يك
از گذشته ديگري اطلاعي داشته باشد. «كلاديا» در «حادثه» هم كه يكي از
دوستان قديم «آنا» است، دختري است به مراتب ثروتمندتر از «آنا» و در عين
حال كسي كه بيش از «آنا» به خودش و زندگياش اطمينان دارد. اما «سپيده» هم
كه دوست «الي» است گويي نميداند به چه خاطر بايد «الي» را – كه بعدا
معلوم ميشود نامزد (يا احتمالا شوهر) دارد- به جواني معرفي كند تا در
صورت توافق زندگي مشتركي را پيش بگيرند. شخصيت اساسي در هر دو فيلم -
«آنا» و «الي» - بهگونهاي ظاهرا متفاوت تا اندازهاي به يكديگر شبيهند.
«آنا» حركات و رفتاري غيرطبيعي و ناجور از خود نشان ميدهد ولي احساس
ميشود عملا اعمال و رفتارش با يكديگر هماهنگي دارد. آنچه بر سر او ميآيد
گريزناپذير و بلااعتراض است يا لااقل در قالب شخصيتي كه ما از او در دست
داريم، چنين است. اتفاقا اندكي از اين خصلتها را در «الي» هم ميبينيم.
به نظر دختري است در آستانه بحران روحي و رواني با حركاتي عصبي و غيرطبيعي
كه مستند هرگونه اتفاق غيرمنتظرهاي است.
5- مهمترين خصوصيت تماتيك فيلم آنتونيوني، نتيجهگيري غايي است و
چيزي كه متاسفانه در فيلم فرهادي از ياد رفته يا به عمد كنار گذارده شده
است. مقابله «ساندرو» با «كلاديا» - دوست «آنا» به شناسايي، تفاهم و آگاهي
بدل ميگردد و فيلم آنتونيوني مسير خود را از تعقيب «آنا» به اين برخورد
(رابطه «ساندرو» و «كلاديا») تغيير ميدهد [در فيلم فرهادي «سپيده» دوست
«الي» تنها از اين بابت كه چرا به شوهرش نگفته «الي» نامزد داشته، سرزنش
ميشود] ولي «ساندرو» و «كلاديا» به تعقيب و يافتن «آنا» ميپردازند. در
جريان گردش و جستوجو، واكنشهاي رواني آن دو كمكم در برابر اتفاقات
غيرمنتظرهاي آشكار مي شود. هر دوي آنها در قلب آن فضاي تيره به راز
غمانگيز زندگيشان پي ميبرند. هر دو واخورده و سرگردان بهجستوجو ادامه
ميدهند. «كلاديا» در پايان «حادثه» درمييابد كه پيوند دوستياش با آنا
به شدت گسسته شده است. در غياب «آنا» به «ساندرو» دلبسته است و به همين
جهت از بازگشت و پيدا شدن «آنا» بيم دارد چون كه در صورت مواجهه با او همه
چيز بينشان تمام شده خواهد بود. از سوي ديگر، «ساندرو» هم در مقابله با
«كلاديا» همه ضعف و ناتواني شخصيت خود را بروز داده و از آن ناخودآگاهانه
پرده برداشته است. موقعيت آن دو بسيار هراسانگيز و مبهم است. از آينده
خود سرخورده و بيمناكند. هر آيندهاي در انتظار آنان باشد، خاطره تلخ و
شوم اين چند روز همچون وسوسهاي هولناك آنان را در برخواهد گرفت. درست
خلاف پايان «الي» ما همه چيز را واضح و آشكار ميبينيم. جسد «الي» پيدا
ميشود. حال خواسته خودكشي كند يا هر اتفاق ديگر، فرقي نميكند. چون همه
چيز تمام شده تلقي ميشود. پايان «الي» ديگر هراسانگيز و مبهم به نظر
نميرسد. حتي نتيجهاي احساسي هم به دست نميدهد.
6- و اما برداشت يا الهام و يا حتي كپي از يك اثر قابل تعمق به نظر
ما هيچ اشكالي ندارد منوط به اينكه لااقل فكر و انديشهاي كه آن فيلم
خواسته است به تماشاگرش بدهد، در برگردان آن حفظ شده باشد. با تاسف فيلم
فرهادي فاقد آن تم و پيام فيلم آنتونيوني است. «حادثه» قصهاي است از
نافرجامي يك عشق كه در ضعف، حسرت و اندوه به وضعي غمانگيز ميميرد. در
ذهن ما پايان داستان «بالهاي كبوتر» هنري جيمز را تداعي ميسازد كه
ميگويد: «ما ديگر هيچگاه آنچه قبلا بودهايم، نخواهيم بود.» اما «درباره
الي» چه ميگويد؟
7- و يك نكته جالب: وقتي آنتونيوني در جشنواره كن 1960 براي اخذ جايزه
بهترين كارگرداني بالاي سن رفت، تماشاگران حاضر در سالن او را هو كردند و
او هم در واكنشي به اين بيادبي و خصومت، به گريه افتاد. اما براي فرهادي
چنين نشد و او در جشنواره برلين 2009 بالاي سن رفت و خرسندانه جايزه
بهترين كارگرداني را دريافت كرد.
منبع: اعتماد ملی