مصطفي جلالي‌فخر

«درباره الي» فيلم يكه و بي‌شبيهي در تاريخ سينماي ايران است. شايد بتوان ادعا كرد كه مهم‌ترين فيلم يكي، دو دهه اخير هم هست و البته اثبات اين يكي حوصله و جدل بيشتري مي‌طلبد. اما تا وقتي كسي نتواند فيلمي تا اين حد عيني معرفي كند، حق با ماست كه آن را يكه مي‌دانيم.

واقعا جرات مي‌خواهد كه كاري به توقع دراماتيك تماشاگر سنتي نداشته باشي و «اتفاق» را نيم ساعت پس از آغاز بگذاري و تازه با مخاطب خود به اين قرار تازه برسي كه اتفاق اصلي گم شدن الي نيست. فرهادي مي‌نشاندمان و همه جزئيات بي‌اهميت سرخوشي اين جمع كوچك را نشان مي‌دهد تا پس از ترك برداشتن پوسته بيروني واقعيت، به واقعيتي به نام «اضمحلال» برسيم. آن هم با جزئياتي كه ذره‌اي نمايشي‌تر از عينيت خود زندگي نيستند. چنان شبيه روزمرگي دنياي ما هستند كه به هراس مي‌افتيم و ديگر نگران الي نيستيم. نگران خودمان هستيم و انبوهي قالب دست‌ساز قضاوت و اخلاق كه در جيب داريم و همواره به نفع ما عمل مي‌كنند. و تازه ما هم آدم‌هاي بدي نيستيم و اتفاقا گم شده اصلي تعاريف و مفاهيمي هستند كه ديگر به آساني به كار ليست‌نويسي خوب‌ها و بدها نمي‌آيند.
انگار قرار است بفهميم كه بحران دنياي معاصر، ناكارآمدي مبصراني ا‌ست كه در ذهنيت ما گيج و ملول و آشفته‌اند. انگار واقعيت برتر، «وجود» است نه قضاوت. كما اينكه يكي از وجوه شاهكاري درباره الي همين است كه با كمترين كنشمندي و به رغم هزار حرف و حديث، الي را تا آخر چنان در ذهن ما نگاه مي‌دارد كه در ابتدا بود. بي آنكه احيانا بخواهد جامه معصوميت و بي‌گناهي بر تنش كند. اصلا حس مي‌كنم كه كارگردان هيچ كاري نمي‌كند و فقط الي را در زندگي واقعي اثر رها مي‌كند. كما اينكه با سپيده نيز چنين مي‌كند و اگر با او همدردي مي‌كنيم يا به چرايي دروغ او مي‌انديشيم، اين رابطه ميان ما و اوست. بي‌آنكه كارگردان بخواهد ما را به سمتي هدايت كند يا نكند. يا مثلا نگاه كنيم به عدم قطعيت تعاريفي كه گمان مي‌رفت قطعي هستند. مثل «خيانت» كه گمان مي‌بريم تعاريف و مصاديق و نكوهيدگي‌اش واضح‌تر از همه ناراستي‌هاست و حالا الي و نامزدش در كنار سپيده و احمد، جزيره سرگرداني مي‌سازند و همه حق دارند و همه گناهكارند. كافي بود كارگردان مداخله مي‌كرد و به شيوه كهنه روشن كردن تكليف آدم‌ها، علتي يا رفتاري به يك طرف ماجرا اضافه مي‌كرد تا ما را مجبور به قضاوت نهايي كند. درباره الي اين كار را نمي‌كند تا شبيه هزار رخداد زندگي همه ما باشد كه راهي جز تماشا نداريم. ما گاهي با «انگاره»ها زندگي مي‌كنيم. مثل آگرانديسمان آنتونيوني كه با انگاره كشتن (و نه خود گذشتن) آينه‌اي در برابر انسان معاصر گرفت تا بداند كه تا چه حد مي‌تواند به ذهنيت و عينيت خود اعتماد كند. درباره الي هم با انگاره گم‌شدگي و دروغ و گناه دست و پنجه نرم مي‌كند و من همچنان اصرار دارم كه الي مي‌تواند نمرده باشد. اين را در يادداشت جشنواره‌اي ماهنامه فيلم هم نوشتم كه آن دو نماي غيرقطعي از صورت جسد و ادعاي نامزد الي نمي‌تواند مرگ الي را قطعي كند. درست شبيه همان نماي جسد در آگرانديسمان كه كم‌كم در هذلول روابط بحران‌زده دنياي بي‌ايمان معاصر به وهمي از واقعيت بدل شد. و تازه اصلا چه اهميتي دارد؟! در باره الي با صراحت و تلخي نشان‌مان مي‌دهد كه مردن الي اهميتي بيش از تلاش آدم‌ها براي بيرون كشيدن ماشين از گل ندارد.
حتي گاهي زندگي چنان به هجو كشيده مي‌شود كه شبيه تنيس بازي كردن بي توپ و بي تور در همان فيلم آنتونيوني‌ است. يا حتي شبيه بازي پانتوميم درباره الي. آيا «تعاريف» نمي‌توانند تصورات ما از واقعيت باشند و عادت بيمارگونه براي قضاوت؟ اين شاهكار فرهادي مي‌كوشد تا با نمايش «غيرنمايشي» بخش بي‌آغاز و بي‌پايان يك زندگي، نگران‌مان كند... و البته ما نگران الي نيستيم!

منبع: اعتماد ملی