سینمای فرهادی و «درباره الی» از منظر مخالفان
قضاوتگري در پوشش بيطرفي
اميرحسين جلالي
براي رسيدن به نگاهي جامع و همهجانبه به انسان و جامعه، بايد علاوهبر
مطالعه در منابع آكادميك، تجربهاي طولاني نيز در «زندگي» داشت. اين تجربه
زندگي به سختي حاصل ميشود و ابدا هم ارتباطي به سن و سال و موقعيت
اجتماعي آدمها ندارد. با خواندن چند صفحه اول يك رمان يا هر متن ادبي
ديگري كه به موضوعات اجتماعي پرداخته، ميشود فهميد كه آيا نويسنده فقط
تكنيك رو كرده و دارد عرض اندام ادبي ميكند يا اينكه واقعا ميشود داخل
داستانش شد و جاي يكي از شخصيتهايش قرار گرفت. اين همذات پنداري با
شخصيتها كه قبلا هم به آن اشاره كردم، مهمترين نكتهاي است كه در تعيين
عيار ملموس بودن و بالطبع ارزشمند بودن يك اثر هنري اجتماعي بهكار مخاطب
ميآيد. حالا اينكه يك اثر اجتماعي اصولا از نظر ما به چه اثري اطلاق
ميشود، خودش جاي بحث دارد. به اين ترتيب، هر موضوعي كه به آدمها مربوط
باشد، قابليت يك اثر اجتماعي بودن را هم ولو به صورت بالقوه دارد. عشق،
جنگ، فقر، خشونت، فاصلههاي طبقاتي، كار و هر موضوع ديگري همانقدر به
افراد مربوط ميشود كه به جوامع. اصلا همين ديدگاه را ميتوان ملاكي براي
ارزيابي نگاه هنرمند به جامعه و اثر اجتماعي دانست. شايد چند مثال بحث را
ملموستر كند.
سينماي كوينتين تارانتينو را شايد كسي سينماي اجتماعي به حساب نياورد.
تلفيقي از مؤلفههاي فرهنگ عامه كه در سينماي ارزانقيمت شرق آسيا،
بهخصوص ژاپن، فراوان است، در فيلمهاي تارانتينو خودنمايي ميكنند. اما
همين المانهاي ظاهرا بيربط اثري را درست ميكنند كه به آيينه تمامنمايي
از جامعه آمريكايي دهه 90 تبديل ميشود. مهمترين فيلم تارانتينو يعني
«داستانهاي عامهپسند» دقيقا چنين موقعيتي دارد. از دل ديالوگهاي بيربط
و بعضا مسخرهاي كه شخصيتهاي عجيب و غريب فيلم سرهم ميكنند تصويري از
مصرفگرايي، باندهاي خلافكار زيرزميني و چگونگي شكلگيري آنها، جنگ و
تبعات آن، عشق و حتي مذهب و نقشش در زندگي شخصي آدمها پديدار ميشود كه
بهمراتب واقعيتر و ملموستر از كلي فيلم و اثر هنري ديگر كه لقب اجتماعي
بودن را هم يدك ميكشند، جلوه ميكند. شيوهاي كه تارانتينو و ديگر
فيلمسازان پست مدرن از آن بهره ميگيرند، پرهيز افراطي از اشاره مستقيم به
موضوعات و مفاهيم جدي اجتماعي است. اين قضيه خودش در يك اسلوب فلسفي پست
مدرن به نام مونادولوژي ريشه دارد كه بحث از آن در چارچوب اين مطلب
نميگنجد. اما اجمال آن، همين فاصله گرفتن از تشخص و عينيت (ابژكتيويته) و
پناه بردن به كنايهها و نمادها و مونادهاست.
به اين ترتيب، دو نوع نگاه به موضوعات عيني كه جامعه و خصوصيات طبقات
مختلف آن هم جزو همين موضوعات است، وجود دارد. نگاهي كه مستقيم و عيان به
اين موضوعات ميپردازد و نگاهي كه عامدانه از صراحت ميگريزد و با نمادها
و مونادها سر و كار دارد. با اين مقدمه، ميرسيم به دو فيلم مهم اصغر
فرهادي كه به مسايل طبقه متوسط جامعه شهري ميپردازد: «چهارشنبهسوري» و
«درباره الي».

در «چهارشنبهسوري» با چند مسئله اجتماعي مواجهيم:
اختلاف طبقاتي:
شروع شكلگيري درام «چهارشنبهسوري» بر بستر اختلاف دو طبقه اجتماعي است.
يك خانواده متوسط براي خانهتكاني شب عيد از يك كارگر جوان طبقه فقير
استفاده ميكنند. ورود ترانه عليدوستي با آن تأكيد فرهادي بر تفاوتهاي
چهره، پوشش، سبك زندگي و حتي مدل سخن گفتن دخترك كارگر و زن خانهدار
(هديه تهراني) زمينه مناسبي براي نمايش اتفاقاتي است كه در رويارويي اين
دو سبك مختلف زندگي رخ ميدهد. اولين چيزي كه به چشم ميآيد، شگفتزدگي
كارگر از ميزان بالاي جر و بحث و دعواهاي خانوادگي ميان زوج صاحبخانه
است. از نظر ساختار فيلمنامه هم، راوي داستان كاراكتر عليدوستي است و تا
قبل از آن به اصطلاح رودست زدن و در حقيقت طفره رفتني كه فرهادي با تغيير
راوي انجام ميدهد، پيشرفت ماجرا خوب و با ريتمي مناسب صورت ميگيرد.
فرهادي كه در فيلمهاي قبليش نشان داده بود با شخصيتهايي مثل دختر
نظافتچي «چهارشنبهسوري» بهخوبي آشنايي دارد، در دو سوم ابتداي فيلم، خوب
پيش ميرود. آن جريان بليت هواپيما و بهخصوص ماجراي آرايش عليدوستي توسط
كاراكتر پانتهآ بهرام هم مناسب و تأثيرگذار طراحي شدهاند. تمام تكيه اين
بخش از فيلم روي تعارضي است كه با ورود يك عنصر ناجور به يك جمع رخ ميدهد
كه از بهترين و اثرگذارترين دستمايههاي درامپردازي است.
خيانت:
تمام مشكل «چهارشنبهسوري» به يكسوم پاياني آن برميگردد؛ جايي كه فرهادي
با ترفندي كاملا غيرحرفهاي و با تغيير تحميلي و بيربط و دليل راوي از
سوم شخص (عليدوستي) به داناي كل بهاصطلاح تماشاگر را ميپيچاند. تا
لحظهاي كه ما حميد فرخنژاد و پانتهآ بهرام را با هم ميبينيم، هيچ دليل
و بينهاي بر خيانت مرد وجود ندارد و بيننده در موضعي همدلانه نسبت به
مرد، زن (تهراني) را به دليل شكهاي فراوان و رفتار پر از سوءظنش نسبت به
مرد (فرخنژاد) متهم ميكند. مرد حتي در محل كارش و در خلوت خودش (اين
مسئله بسيار مهم است) هم كاملا بيگناه نمايش داده ميشود. تمام مشكل
«چهارشنبهسوري» در همين نكته نهفته است. شخصيت فرخنژاد در سراسر دو سوم
ابتدايي فيلم همه خصوصيات يك مرد وفادار را دارد و اصلا به همين دليل است
كه درام فيلم شكل ميگيرد و به پيش ميرود. آن سرگشتگيها و
مظلومنماييهاي مرد در خلوت خودش ديگر به هيچ عنوان نميتواند بر
ظاهرسازيهاي يك گناهكار براي تبرئه در ميان جمع، حمل گردد. چون مرد
خطاكار خودش كه ديگر ميداند خطاكار است و كسي براي خودش كه ديگر فيلم
بازي نميكند. مشابه اين مسئله را در فيلم «اقليما»ي محمدمهدي عسگرپور هم
شاهديم. در آن فيلم هم مردي داريم كه دارد به زنش خيانت ميكند و در عين
حال اطرافيانش و تماشاگر را هم فريب ميدهد. بعد در يك سوم گرهگشايي و در
سكانسي كه به مرد (حسين ياري) تلفن ميشود تا بيايد و به داد همسرش برسد
كه ظاهرا دوباره دچار توهم شده است، با اينكه خودش ديگر ميداند اين توهم
همسرش نيست و حقيقتا يك غريبه (زن ديگر زندگيش) در آن خانه وجود دارد، با
اضطراب و ترس بهسمت خانه حركت ميكند؛ در حاليكه تنهاست و هيچ توجيهي
براي فيلم بازي كردنش هم وجود ندارد. به اين ترتيب، مشكل بزرگ
«چهارشنبهسوري» در اين است كه شخصيت فرخنژاد در فيلمنامه تمام خصوصيات
يك مرد وفادار را دارد (نه اينكه تظاهر به داشتنشان ميكند كه واقعا
دارد) و تنها با اجبار و قدرت قهريه فيلمنامهنويس تبديل به يك مرد
خيانتكار ميشود. هيچ نمونهاي از چنين رويكرد غلط و آزاردهندهاي در
فيلمهاي مهم تاريخ سينما وجود ندارد. بهعنوان مثال، در دو فيلمي كه شايد
مهمترين فيلمهاي مربوط به خيانت زن و شوهري هستند، يعني «زن بيوفا»ي
كلود شابرول و «بيوفا»ي آدريان لين، هيچ رويكرد و رفتار خيانتكارانهاي
بدون طرح و توطئه فيلمنامهنويس در پردههاي اوليه فيلمنامه صورت
نميگيرد. اين نكته از آنجايي اهميت بيشتري مييابد كه ميبينيم فرهادي
از اين روش فريبكارانه و تحميلي براي ايجاد تعليق و حتي قبل از آن، براي
پيشبرد داستانش استفاده ميكند. مردي كه تمام خصوصياتش «به واقع» و نه «در
تظاهر و نمايش»، خصوصيات مرد وفادار است، به يكباره در فصل گرهگشايي
خيانتكار از آب درميآيد؛ اما چرا و بر اساس كدام قاعده كلاسيك
فيلمنامهنويسي؟ هيچ، تنها به دلبخواه نويسنده و كارگردان.
قضاوت:
اين يكي جزو مهمترين المانهاي سه فيلم آخر فرهادي بهشمار ميرود.
نكتهاي كه بزرگترين مشكل فيلمهاي ياد شده هم هست. اصغر فرهادي مدعي است
كه دارد در نفي و طرد «قضاوتگري» فيلم ميسازد و در عين حال، آنچه از
فيلمهايش برميآيد، ايدئولوژيكترين و قطعيترين شكل قضاوت است. فضاي
آدمها و شخصيتهاي فيلمهاي فرهادي برخلاف ادعاهاي خودش و طرفداران
سينهچاك نويسندهاش، آنقدر آبستره است كه شايد در كمتر فيلمي بتوان چنين
ميزاني از تحميل را مشاهده كرد. درباره «چهارشنبهسوري» كه توضيح داديم،
اما اين قضيه در «دايرهزنگي» هم به گلدرشتترين شكل ممكن ديده ميشود.
تيپهاي بيسر و ته فيلم همينطوري در هم ميلولند، درباره هم قضاوت
ميكنند و بالاي سر همه آنها نويسنده و خالقي نشسته كه با نگاهي
ايدئولوژيك (در معناي عامش) درباره همه آنها قضاوت ميكند و قضاوتش را به
خورد تماشاگر هم ميدهد. مسئله قضاوتگري در «درباره الي» به شكل عجيب و
غريبي به اوج خودش ميرسد كه در شماره بعدي به آن خواهيم پرداخت.
«درباره الي» آيينه نيست
(5).jpg)
«درباره الي» هم با اين سه مقوله سر و كار دارد؛ اختلاف طبقاتي، خيانت و قضاوت. البته تكيه فرهادي اينبار روي قضاوت است و در رابطه با اختلاف طبقاتي هم خيلي در حاشيه مانور ميدهد. همانطور كه گفتيم فرهادي از «چهارشنبه سوري» مدعي شناختي عميق از طبقه متوسط شده و حالا با «درباره الي» به كمك دوستان و طرفداران مطبوعاتيش خود را در حد يگانه رفتارشناس و روانشناس طبقه متوسط شهري در ايران، مطرح كرده است. اما فيلم آخر فرهادي هم ضعفها و اشكالات عمدهاي در فيلمنامه دارد و هم بهخصوص در نيمه دومش از نظر كارگرداني پر از بيظرافتي در ميزانسن و قاببندي و از نظر بازيگري پر از ايرادات اساسي است. اين يادداشتها البته نقد فيلم نيست و به همين دليل بايد به سرعت از اين حيطه رد شد، اما اينبار لازم است كه كمي هم به نقد فيلم بپردازيم.
اولين ايراد بزرگ فيلم باز از همان خصلت مخصوص فرهادي نشأت ميگيرد، مرعوب و سردرگم كردن مخاطب و فرار از زير بار ضرورتهاي فيلمنامهنويسي. «درباره الي» يك فيلمنامه كاملا سرراست و كلاسيك دارد كه به شيوهاي معمولي پردههايش را ميچيند، شخصيتهايش را خلق ميكند، گرهاش را ميافكند و به پيش ميرود. كوچكترين نقطه ابهام و پيشبينيناپذيري ندارد و در هيچجاي آن نشانهاي از يك رويكرد مدرن مبتني بر حذف ديده نميشود. الي دختري است كه يك نامزد از طبقه جوانان متوسط به پايين دارد. از همان تيپ آدمهايي كه مؤلفههايي چون غيرت، ناموسپرستي و سماجت را مهمترين نشانههاي يك مرد در رابطههاي عاطفي قلمداد ميكنند. اما الي علاقه چنداني به اين مدل از مردانگي ندارد و وقتي با گزينهاي چون احمد روبهرو ميشود كه متعلق به طبقه مدرنتر جامعه است و در اروپا زندگي ميكند، تصميم ميگيرد مرد زندگيش را عوض كند و به كسي كه با روحياتش تناسب بيشتري دارد دل ببندد. تمام داستان «درباره الي» برميگردد به بررسي اين نكته كه چنين تغيير مسيري كه جزو خصوصيات اوليه و كاملا عادي يك انسان در جامعه بهشمار ميرود، در كشاكش خلق و خوي طبقه سنتي ايراني به چه سرنوشت شوم، غمانگيز و دردناكي منتهي ميشود. از اين نظر، فرهادي كاملا قابل تقدير و ستايش است و اگر وسوسه ادا و اطوارهاي هميشگي و خودبزرگبينيهاي رايج، به كارگردان ما اجازه ميداد تا راه خودش را برود، احتمالا اكنون با يكي از بهروزترين و همدليبرانگيزترين فيلمهاي سالهاي اخير سينماي ايران مواجه بوديم. اما فرهادي چنين نميكند و در عوض سعي ميكند در فيلمي كه از پايه كلاسيك است و كوچكترين ابهامي ندارد، بهزور، ابهام و تعليق بيافريند تا بتواند پز مدرن بدهد. شخصيتپردازي الي در نيمه اول فيلم و غرق شدنش براي نجات جان آرش در سكانس گرهافكني براي هيچ بينندهاي ابهامي بهوجود نميآورد. اما فرهادي خيال ميكند اگر شخصيتهاي فيلمش مدام خود را با سؤالات بيمعني راجع به اينكه الي چه كار كرده است، آيا رفته يا مانده و در دريا غرق شده، آيا به جمع دروغ گفته يا حقيقت را بر زبان آورده به صلابه بكشند و مدام دور خودشان بچرخند و يك مقصد را از چند مسير (يكبار از خودشان، يكبار از بچهها، يكبار به كمك خرافاتي چون خواب ديدن) دنبال كنند، ميتواند به روايت سرراست و بيابهام فيلمش ابهام ببخشد. تنها همان سكانس نشان دادن جنازه الي در يخچال سردخانه كافي است تا كسي كوچكترين ابهام و ترديدي در سرنوشت دختر بدشانس داستان نداشته باشد. اما خيل مبلغين «درباره الي» همچنان فيلم را مدرن ميدانند و آن را با «ماجرا»ي آنتونيوني مقايسه ميكنند و در سخناني رودهبركننده از اين ميگويند كه آن جنازه سردخانه هم بهدليل كارگرداني شگفتانگيز فرهادي، داراي ابهامي لابد زيرپوستي است و هنوز نميشود با قطعيت حكم به مردن الي داد!كافي است كمي از هياهوي اطراف فيلم فاصله بگيريم تا مثلا به آن سكانسي كه منوچهر، عليرضا را براي تلفن زدن به خانه پيرزن شمالي دهنلق ميبرد تا نامزد پنهانكار ماجرا بهحقيقت داستان پيببرد، يك دل سير بخنديم. لابد اگر از جناب فرهادي يا خيل سينهچاكانش سؤال كنيم كه به چهدليل چند آدم عاقل و بالغ بايد چنين اشتباه احمقانهاي را انجام دهند با اين پاسخ مواجه ميشويم كه در موقعيتهاي بحراني، آدمها اشتباهات بزرگ مرتكب ميشوند. فقط معلوم نيست چطور همين آدمهاي بحرانزده در فصلهاي قبلي آنقدر متمركز و مسلط بودهاند كه حتي بچهها را هم جمع كنند و تمرينشان دهند كه مبادا سوتي بدهند و اصل جريان لو برود! ضمن آنكه اصلا معلوم نيست چرا جماعتي كه قبل از اين سكانس چندبار براي تلفنزدن از موبايل استفاده ميكردند (و اصلا يكي از گرهافكنيهاي مهم داستان روي همين جريان آنتن ندادن موبايل در ويلا و اجباري كه براي رفتن به نقطهاي جهت آنتن دادن وجود دارد دور ميزند) چرا بايد به يكباره تصميم به استفاده از تلفن ثابت خانه پيرزن بگيرند. اينها ايرادات كوچكي نيست، آنهم براي فيلمي با اين همه ادعا.
نكته بعدي به موتيف اصلي فيلم برميگردد كه در پايان آن پردهبرداري ميشود. تمام ادعاي فرهادي براي رويهاي كه در پيش گرفته (تحقير و توهين به طبقه متوسط شهري و نه آسيبشناسي همدلانه آنها) در فيلم تازهاش حول محور «دروغ» بزرگ جماعت به نامزد الي دور ميزند. اما معلوم نيست چرا تماشاگر بايد اين اتهامزني فيلم را قبول كند؟ اصلا كدام دروغ؟ واقعا كسي نيست كه بفهمد تمام اعضاي گروه بهجز سپيده از اين قضيه كه الي قبلا نامزد داشته حقيقتا بيخبر بودهاند؟ تازه خود سپيده هم ميدانسته كه الي علاقهاي به ادامه دادن رابطهاش با عليرضا نداشته و قصد شروع رابطهاي جديد را داشته است. آيا آقاي فرهادي معتقد است دختري كه با مردي رابطه دارد تا آخر عمرش مجبور به ادامه اين رابطه است و هر تغييري در اين رابطه «خيانت» محسوب ميشود؟ احتمالا فرهادي اين سؤال را اينگونه پاسخ خواهد داد كه تمام سعي «درباره الي» اين بوده است كه آيينه تمامنماي همين خصلتهاي ناپسند طبقه متوسط ايراني باشد. اما چنين چيزي بههيچوجه در فيلم ديده نميشود و آنچه ما در «درباره الي» ميبينيم، استفاده فيلم از همين خصلتها براي به نقد كشيدنشان است. از اين نظر «درباره الي» شباهت عجيبي به پروژه «اخراجيها» دارد كه در آن هم فيلمساز از جذابيت لودگي و اوباشگري بهره ميبرد تا مثلا اين خصلتها را نقد كند. قطعا خصوصيات ناپسندي چون به بند كشيدن طرف يك رابطه عاشقانه با بهانههايي چون غيرت و ناموسپرستي و همچنين دروغگويي، رياكاري و منفعتطلبي در بخش عمدهاي از طبقه متوسط شهري ايران رايج است. اما راه به نقد كشيدن اين خصلتهاي ناپسند، ايستادگي تمام قامت در مقابل آنهاست و نه استفاده از نقاط ضعف مردم براي جذب آنها. بهعبارت ديگر، طبقه متوسطي كه مخاطب فيلمي چون «درباره الي» ميشود، بيش از آنكه مطابق ادعاهاي سازندگان فيلم آن را چون آيينهاي پيش روي خود ببيند و از خصلتهاي مشابه در خودش شرمنده شود، با نوعي فاصلهگذاري در پايان فيلم، نفس راحتي ميكشد و سينهاي سپر ميكند كه خدا را شكر كه من به بيمعرفتي آدمهاي «درباره الي» نيستم و دست دختر همراهش را ميگيرد و با هم از سالن تاريك خارج ميشوند تا در اولين بزنگاه جدي پيشرو، رفتاري منحط و غلط شبيه آنچه در فيلم ديدهايم را با او درپيش بگيرد. اين اتفاقي است كه بهدليل مدل فيلمنامهنويسي فرهادي ميافتد. در بين شخصيتهاي فيلم تنها جمع دعوتكنندگان الي نيستند كه مقصرند. مقصر اصلي در بين آنها اتفاقا خود عليرضاست كه با آن رفتار منزجركنندهاش در سكانس گفتوگو با سپيده، حال هر آدم معقولي را بههم ميزند.
«درباره الي» اگر مدعي آسيبشناسي طبقه متوسط ايراني است، بايد كاري ميكرد كه بدمن اصلي فيلم عليرضايي باشد كه مثلا مردي غيرتمند است و به جاي آنكه جان دختر محبوبش برايش مهم باشد، گفتن يا نگفتن موضوعي بهغايت بياهميت از سوي الي به سپيده برايش مهم است. فرهادي اگر واقعا دغدغه رفتارهاي پوسيده آدمهايي مثل عليرضا (كه اتفاقا كم هم نيستند) را داشت، كاري نميكرد كه تماشاگر مستمسكي براي تبرئه عليرضا (در واقع خودش) و انداختن تقصير اصلي روي دوش آدمهاي بيتدبيري چون سپيده و شوهرش داشته باشد كه اگرچه قهرمان نيستند، اما گناهي نيز مرتكب نشدهاند. فرهادي براي من بيشترين شباهت را به عليرضا دارد و «درباره الي» هم دقيقا به اين دليل كه براي تبرئه آدمهايي چون عليرضا كه مفاهيم بلندي چون عشق را با خصوصيات غارنشينانه خودشان به گند كشيدهاند ساخته شده، فيلم بدي است.
«درباره الي» اتفاقا چنانكه ماههاست چپ و راست تبليغ ميكنند، آيينه نيست بلكه ذرهبيني است كه اشعه خورشيد عالمتاب عشق و روابط انساني را در كانون تنگ و محدود عدسياش به شعلهاي سوزان از بدبيني و تهمت و اسارت تبديل ميكند.
منبع: هفته نامه پنجره
همچنین در این زمینه رجوع کنید به مقالات احمد میراحسان:
مبالغه در داوری ماهنامه صنعت سینما شماره 83
دو چهره زندگی روزمره ماهنامه فیلمنگار شماره 82